تبليغاتX
طلوع مبهم ابر






















طلوع مبهم ابر

نوشته های من

هرگز نخواب کوروش

دارا   جهان     ندارد 

سارا     زبان   ندارد

رستم  در  این  هیاهو

گرز    گران    ندارد

روز  وداع   خورشید

زاینده   رود   خشکید

زیرا     دل    سپاهان

نقش    جهان    ندارد

بر   نام   پارس   دریا 

نامی     دگر     نهادند

گویی   که   آرش   ما

تیر   و   کمان   ندارد

دریای    مازنی    ها 

بر  کام  دیگران  شد

دارا    کجای    کاری

دزدان       سرزمینت

بر  بیستون   نوشتند

اینجا     خدا    ندارد

هرگز نخواب کوروش

ای     مهر     آریایی

بی  نام  تو  وطن  نیز

نام   و   نشان   ندارد

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 16:13 توسط ایراندخت|


من حسرت ایرانی بودن دارم 

من ایرانی نیستم چون نامم عربی ست

من ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در
 
گوشم اذان عربی خواندند

من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه 

رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و 

در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه 

پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک

من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به
 
آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم

من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را 

طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و 

نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به
 
آرامگاه فردوسی نمی روم

من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و 

غدیر و مبعث را تبریک می گویم و شادباش میشنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست

من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم

و با سر و روی گل آلوده عزادار خاندانی می 

شوم که سرزمینم را گرفتند , مردانش را کشتند

و زنانش را به غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانم

من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا فارسی

من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من می گویم فارسی نه پارسی

من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم 

که روی پرچمش عربی نوشتند

من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر 

دست نیافتنی است که آرزویش هم نمی توان کرد

من حسرت ایرانی بودن دارم 


احمد شاملو

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 15:43 توسط ایراندخت|

سه شنبه های خیس

تو رفته ای وتکرار بارش باران نیست

من درد می کشم،اما این مستی وهذیان نیست

دیگر کجا جهان به پایان می ر سد؟

وقتی که چشم تو و چشم هیچ انسان نیست

با بودنت سه شنبه های خیس می گذرند

این عادت من است و آسمان نیست

دستی بکش سر روزهای تکراری

این روزها دردیست که درمان نیست

از من نخواه بدرقه ات باورم شود

تو مشکلی و رفتنت آسان نیست


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 14:52 توسط ایراندخت|

خدايي ايول به اين پسر! 

به اين مي گن نامه عشقولانه !


1- محبت شديدي که صادقانه به تو ابراز ميکردم

2-دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو


3- روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم


4- به پستي و دورويي تو بيشتر پي ميبرم و


5-اين احساس در قلب من قوت ميگيرد که بالاخره روزي بايد


6- از هم جدا شويم و ديگر من به هيچ وجه مايل نيستم که


7- شريک زندگي تو باشم و اگرچه عمر دوستي ما همچون عمر گلهاي بهار کوتاه بود اما


8- توانستم به طبيعت پست و فرومايه تو پي ببرم و


9- بسياري از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم


10- اين خودخواهي ، حسادت و تنگ نظري تو را هيچ کس نميتواند تحمل کند و با اين


وضع


11- اگر ازدواج ما سر بگيرد ، تمام عمر را


12- به پشيماني و ندامت خواهيم گذراند . بنابراين با جدايي ازهم


13-خوشبخت خواهيم بود و اين را هم بدان که


14- از زدن اين حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش


15- اين مطالب را از روي عمق احساسم مينويسم و چقدر برايم ناراحت کننده است اگر

16- باز بخواهي در صدد دوستي با من برآيي . بنابراين از تو ميخواهم که


17- جواب مرا ندهي . چون حرفهاي تو تمامش


18- دروغ و تظاهر است و به هيچ وجه نميتوان گفت که داراي کمترين


19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همين سبب تصميم گرفتم براي هميشه

20- تو و يادگار تلخ عشقت را فراموش کنم و نمتوانم قانع شوم که


21- تو را دوست داشته باشم و شريک زندگي تو باشم .


و در آخر اگر مي خواهي ميزان علاقه مرا به خودت بفهمي از مطالب بالا فقط شماره هاي فرد را بخوان


نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 23:15 توسط ایراندخت|

  
   تاریکی محض همه جا را فرا گرفته بود.انگار دل کوچک تاریکی برای تنهایی و ترس او تنگ شده و آن را بغل کرده بود. از همه چیز   می ترسید از تاریکی...... از سکوت.... از تنهایی.....
   همیشه تنهایی در نظرش چون موجودی موهوم بود که هیچ گاه ظاهری دوست داشتنی نداشت. تنهایی او چشمانی درشت همچون چشمان اسب ، ولی به سیاهی شب داشت و او از این سیاهی می ترسید.
   با هراس به اطرافش نگاه کرد.شاید حضور فردی دیگر را حس می کرد.لرزش محسوسی در اندامش دیده می شد.نمی دانست این تاریکی و سیاهی چه معنا دارد؟دلش می خواست زود تر نور تمام فضا را در بر بگیرد. دلش میخواست همه جا را ببیند.می خواست همه چیز را لمس کند.می خواست همه چیز زیبا باشد.
   حالا که فکر می کرد ، دلش می خواست خیلی کار ها انجام دهد. دوست داشت همه چیز را تغییر دهد. دوست داشت جهان را زیبا کند. اما.....
   همان موقع نوری خیره کننده تمام اتاقی را که در آن بود روشن کرد. حالا همه جا روشن شده بود و می توانستاطرافش را خوب نگاه کند.در اتاق هیچ کس جز او نبود. در آیینه قدی گوشه اتاق نگاهی به خودش انداخت.
   مو های قهوه ای اش را بافته و به یک طرف انداخته بود. روی موهایش هم گل های یاس خوشبوئی خود نمایی می کرد. پیراهن سرخابی گلدارش هم به پوست سفیدش می آمد.چشمان زاغش را دوست نداشت. چشمانش بیش از حد گرد بودند. دلش می خواست چشمانی آهویی و کشیده می داشت.مثل همیشه زیبا بود و زیبائیش برایش از همه چیز مهم تر بود. ولی.....
   ولی نخ هایی که به سر ، دست ها و پا هایش وصل بود عذابش می داد. احساس می کرد پوست براق او را آزار می دهد. نخ ها مجبورش می کردند کار هایی انجام دهد که او دوست نداشت. مجبورش می کردند راه برود..... مجبورش می کردند بخندد... مجبورش می کردند بخوابد.... آنها را دوست نداشت ، ولی باید تحملشان می کرد.
   به قابی که نور از طریق آن وارد و اتاق را روشن می کرد ، خیره شد. نخ ها او را به سمت قاب بردند. تنها زمانی که نخ ها او را به جایی که دوست داشت بردند همین دفعه بود.
   با نزدیک شدن به قاب نور چهره های معصومی را دید که خیره خیره و با لبانی خندان به او نگاه می کردند. در این بین تنها یک دخترک بود که حواسش پیش او نبود. سر در گریبان ، برای موجودی که در آغوش خود داشت حرف میزد. دخترک عروسکی کوچک را که چندان هم زیبا نبود ، مادرانه در آغوش گرفته بود ، با عشق نگاهش می کرد و هر کلام از سخن دخترک باری از محبت بر دوش داشت.
   برای اولین بار غم دل نازکش را در چنگ فشرد و حس کرد خوره به تمام وجودش حمله ور شده.دوست داشت جای آن عروسک بود تا تمام آن عشق و علاقه را تجربه کند. دلش می خواست بداند که آن عروسک چه برتری نسبت به او داشت؟ دوست داشت او هم این احساس تعلق را تجربه کند. همان موقع دخترک نگاهی به او انداخت. اشک جلو چشمان عروسک را گرفته بود. وقتی گاه دخترک را دید لبخند کم رنگی بر لبانش نشست. ناگاه نخ ها او را به عقب کشیدند. او را مجبور به تعظیم کردند و قاب خاموش شد. همان موقع صد ها چشم زاغ همچون چشمان اسب به او خیره شد.

             
نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 20:6 توسط ایراندخت|

پاییز مبارك

دیدی آخرش تابستان انقدر غصه ی ما رو خورد كه پاییز شد !

ببین تو یادت نیست ما كجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتیم و زیرش را مشتركا امضا كردیم كه عشقمان جاودانگیست ؟

كه هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد كشیدند

خلاصه از قدیم و دور گفته اند و می گویند كه پاییز فصل عاشق هاست و آذر آتش گرفته هم فرزند سوم همین پاییز بود كه ما را به این روز نمی دانم چه رنگی نشاند !

به عاشقیم یقین دارم كه می نویسم و گمان می كنم اگر تبریك تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق نبودنت یقین كرد

مهم نیست اصلا فدای سرت كه یه تابستان دیگه هم گذشت و باز هم معجزه نشد

به قول خودت صبر را با وفا داریمان تا پاییز بعد شرمنده می كنیم

شاید از بس رو سفید شدیم پاییز آینده جای باران برف در سرزمینمان بارید

كی گفته پاییز اونه كه باد برگا رو می ریزه ؟

واسه كسی كه عاشقه تموم سال پاییزه

از چهره ی طبیعت افسونكار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ای مسافر خاك آلود

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگ های مرده و خشكیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری ؟

جز غم چه میدهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سكوت غم افزایت

اندوه خفته میدهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پاییز ای سرود خیال انگیز

پاییز ای ترانه ی محنت بار

پاییز ای تبسم افسرده

بر چهره ی طبیعت افسونكار


نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 10:32 توسط ایراندخت|



    از پنجره بیرون را نگاه می کرد. پنجرهای کوچک و مربعی شکل که تنها حایل آن پرده ای بود که چند جای آن را خودش  وصله زده بود . گرچه پرده هم عمرش را کرده بود. یادگاری به جا مانده از جهیزیه اش بود.    

    پرده را به آرامی کنار کشید تا پاره نشود.به آسمان نگاه می کرد. به ماه که بی هیچ دغدغه می تابید و شاد بود.به ستاره ها که گاهگاهی برای دلخوش کردن او چشمک می زدند. به ابر ها که به دنبال هم می دویدند.

    نمی خواست چشم از آسمان بردارد.  از زمین متنفر بود.دوست نداشت نگاهش کند ولی مجبور بود و این اجبار خسته اش کرده بود. نگاهی به دوردست انداخت. زیر نور ماه هم خانه های محقری که از خانه خودش کم نداشتند را می دید.

    تنها بود. البته دخترک شیرخوارش که هیچ وقت به حساب نمی آمد.یعنی اگر خانم هم بود به حساب نمی آمد. این رسم زمانه بود. چرا به زمانه افترا می بست؟ این رسم انجا بود.

    حالش از خودش به هم می خورد. از اینکه اینجا بود.از اینکه به این حال بود. از اینکه....... از گفتن این جمله امتناع می کرد.حتی در ذهنش...... سرش را از روی شرم پایین انداخت. انگار که گناهی کبیره کرده باشد. از پشت پنجره بلند شد و به سمت گوشه ای از خانه رفت. در همان گوشه پیک نیک کوچکی که از رنگ و رو افتاده بود خودنمایی می کرد.روی شعله آن هیچ نبود. فقط گرمش می کرد. کنار آن نشست، زانوهایش را در بغل گرفت و چانه اش را روی زانو هایش گذاشت. چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد.

   ولی صدای ناله کودکش که کناری خوابیده و رواندازی نازک هم روی او انداخته بود، بیدارش کرد.طفل را در آغوش گرفت. دخترک مریض بود و از این قضیه رنج می برد. بیشتر گریه و ناله هایش هم سر همین قضیه بود.کودکش را به آرامی در آغوش فشرد. شاید فکر می کرد که گرمای تن خود و احساسش بهتر از آن دارو هایی است که آن سفید پوشان به او می دهند.

   ناگاه نگاهش روی زنجیر ظریفی که به نام خدا زینت داده شده بود و در گردن دخترش خود نمایی می کرد خیره ماند.چند ثانیه فکر کرد و سریع آن را زیر لباس دخترک پنهان کرد.همان موقع درب خانه باز شد و فردی عظیم الجثه وارد شد. آرام خود و دخترش را در گوشه ای پنهان کرد. مرد جلو آمد. صورت گرد و بزرگش را نزدیک صورت دخترک آورد و او را نگریست که نگاهش روی زنجیر فقل شد. سریع دست برد و زنجیر را از گردن نوزاد کشید. همان موقع قلب غمگینش فشرده شد. با خود فکر می کرد که گردن نرم و لطیف دخترکش پاره خواهد شد. سایه شومش مثل همیشه او را در تاریکی فرو برده بود.مرد به زنجیر نگاه کرد و با چند تشر و لگد از خانه خارج شد.....

   خودش را سپر دخترش کرده بود تا ضرباتی که مرد به او می زند را از دخترش دور کند. وقتی مرد پای از خانه بیرون گذاشت نگاهی به فرزندش انداخت. خون از گوش و چشمان دخترک بیرون زده بود. حال خود را نفهمید و متوجه نشد دست به چه عملی می زند.

چند روز بعد بوی مردار تمام منطقه را در بر گرفت....


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 15:47 توسط ایراندخت|

كاش چون پاییز بودم كاش چون پاییز بودم

كاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزویم یك به یك زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد میشد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشك هایم همچو باران دامنم را رنگ میزد

وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی

در كنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی نغمه ی من ....

همچو آوای نسیم پر شكسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم :

چهره ی تلخ زمستان جوانی

پشت سر :

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام :

منزلگه اندوه و درد و بد گمانی

كاش چون پاییز بودم

كاش چون پاییز بودم ....

به یاد موضوع اصلی وبلاگ.....


نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 12:48 توسط ایراندخت|

*سوار تاکسي شدم.يارو صداي ضبطشو تا ته زياد کرده بود.ميگم ميشه صداي ضبطتونو کم کنيد؟
ميگه اذييتتون ميکنه!
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ گفتم کم کني اين يه تيکشو من بخونم ببيني صداي کدوممون بهتره!!!!

*رفتم سر خاک خدا بيامرزي دارم خرما تعارف مي کنم،
طرف برداشته ميگه فاتحه است ديگه نه؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ خدا بيامرز زنده شده داريم جشن مي گيريم!

*رفتم از قسمت قفسه باز کتابخونه 2 تا کتاب برداشتم آوردم گذاشتم جلوي مسئولش که وارد حسابم کنه؛
ميگه: ميخواي ببريشون؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ اومدم کتابارو بهت توصيه کنم بخوني، ميانگين ساعت مطالعه تو مملکت بره بالا

*سر امتحان برگه تقلبم و در آوردم دارم مينويسم
مراقبه ديده ميگه تقلبه؟؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ دعاي ابوحمزه ثماليه

*رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بيارم،
مربيه ميگه: بچه رو ميبريدش؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ همينجا ميخورمش

*رفتم آزمايش ادرار.
يارو ميگه ادراره؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ سکنجبينِه برو کاهو بيار بزنيم توش بخوريم!

*کمرم درد مي کنه يه پارچه بستم بهش.
داداشم ميگه کمرت درد مي کنه؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ مي خوام اداي داداش کايکو رو در بيارم.

*داريم 10 نفري بازي شبکه اي ميکنيم
اومده ميگه جدي حال ميده؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ اسکوليم! عذاب داره اما ميخوايم تهذيب نفس کنيم

*رفتم بانک پول بگيرم
کارمنده ميگه پول رو ميبرين؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ ميخوام وايسم اينجا هر کس رقصيد بريزم رو سرش شاباش بدم....

*رفتم نوشابه بخرم به يارو ميگم اينکه تاريخش مال دو سال پيشه
ميگه : يعني فاسد شده ؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ مونده جا افتاده

*دارم از گرما ميميرم ، خودمو مثله چي دارم باد ميزنم ،
بابام مياد ميگه چيه ؟ گرمته ؟؟؟؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ دارم حداکثر سرعت چرخش مچم رو امتحان ميکنم

*رفتيم رستوران ، ميگم 2تا جوجه لطفا ،
ميگه جوجه کباب؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ ازين جوجه رنگيا ، يه قرمز بدين يه سبز

*به اپراتور اداره ميگم لطفا شماره فلاني رو برام بگير .
ميگه گرفتم وصل کنم؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ فوت کن , قطع کن

*زنگ زدم 115،
ميگه آمبولانس ميخواين قربان؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ يه پليس 110 ميخوام, بقيش هم آدامس بدين!

*به مامانم ميگم من ميرم کارواش،
ميگه ماشينم ميبري؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ دارم ميرم اونجا دوش بگيرم

*يارو اومده مي‌بينه همكارم توي اتاق نيست
باز مي‌پرسه خانم فلاني نيست؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ هستن. افتادن پشت اون كمد. با خط‌كش بزن دربياد.

*مگس کش دستمه.
مامانم ميگه ميخواي مگسا رو بکشي؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ ميخوام رهبري ارکسترشون رو بکنم سمفوني بتهوون بزنن

*حواسم نبود با صورت رفتم تو در
ميگه نديديش؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ من داركوبم مي خوام با منقار يه سوراخ برا خودم باز كنم برم تو

*رفتم دکتر ميگم:دو روزه بدنم خيلي درد ميکنه!
بعد از 10 دقيقه معاينه ميگه: ميخواي واست دارو بنويسم؟!
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ ميخواي واسم دعا کن تا خوب بشم!!!!

*با گل رفتم بيمارستان
نگهبان ميگه گل براي مريضتون آوردين
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ اومدم خواستگاري تو با اين سيبيلات...

*رفتم صندلي بخرم واسه کامپيوتر
يارو گفت : راحت باشه؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ خار داشته باشه..

*دارم تو حياطمون موتورمو تعمير ميکنم به مامانم ميگم دستمال بيخودي داري؟
ميگه ميخواي موتورتو تميز کني؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ ميخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردي برقصم

*داشتم تلويزيون ميديدم
بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بعدش به من ميگه داشتي ميديدي؟؟؟!!!
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ داشتم گرمش ميکردم تا شما بياي ببيني!!!!!

*رفتم واسه استخدام,
يارو ميگه اومدي واسه استخدام؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ اومدم ببينم کي استخدام مي شه ازش شيريني بگيرم!

*ميگم بابا... تصميم رو گرفتم... مي خوام زن بگيرم...
ميگه ميشناسيش؟ ميگم آره..
ميگه مجرده؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ منتظرم شوهرش رضايت نامشو امضا کنه بريم خواستگاري


*دستمو بلند کردم از استاد سوال کنم .
ميگه شما سوال داري؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم فالمو بگيري ...

*رفتم پيژامه از کمد برداشتم پوشيدم
بابام ميگه از تو کمد برداشتي؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ گذاشته بودم تو يخچال تابستونيه پيژامه تگري بپوشم خنک شم

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 23:12 توسط ایراندخت|

سلام

اگه براتون یه پیغام با این متن اومد باور نکنین. همه اش کلکه.من خودم دیشب به طرز احمقانه ای باور کردم. ولی تنها ایمیلی که معتبرهAdmin@blogfa.com

سلام بنده علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا هستم.به دلیل برخی مشکلات سروری که وبلاگ شما روی آن قرار دارد اطلاعات وبلاگ شما از جمله نام کاربری و پسورد از روی سرور حذف شده و متاسفانه سرور ایمیل بلاگفا هم روی سرور شما بوده و به آن دسترسی نداریم.مشکل بلاگفا از نوع حملات prt5 بوده به همین دلیل ایمیلی با مضمون زیر در گوگل میل ایجاد کردیم که فقط گروه بلاگفا به آن دسترسی دارد:prt5@gmail.comاز شما خواهشمندیم به محض دیدن این کامنت نام کاربری و پسورد خود را به این ایمیل ارسال نمایید.در صورت ارسال نکردن پسورد یکی از دو موارد زیر برای شما اتفاق میافتد:1. وبلاگ شما پس از 3 روز حذف میشود2. زمانی که بلاگفا اقدام به اضافه کردن سرویسی به خدمات خود کند نیاز به نام کاربری و پسورد وبلاگها دارد که در صورتی که نام کاربری و پسورد شما در سیستم موجود نباشد به صورت خودکار بلاگ شما حذف خواهد شد.سریعا اقدام به ارسال نام کاربری و پسورد خود نمایید.باتشکر | مدیر بلاگف

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 11:22 توسط ایراندخت|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت